هیچوقت نگو : " وقت ندارم " ،
تو دقیقا همون قدر وقت داری که آدمایی مثل پاستور ، توماس ادیسون ، دکتر حسابی ، هلن کلر ، لئوناردو داوینچی ، آلبرت انیشتین وقت داشتند ..

حالا باز راست برو ، چپ برو بگو " وقت ندارم " !!
هیچوقت نگو : " وقت ندارم " ،
تو دقیقا همون قدر وقت داری که آدمایی مثل پاستور ، توماس ادیسون ، دکتر حسابی ، هلن کلر ، لئوناردو داوینچی ، آلبرت انیشتین وقت داشتند ..

حالا باز راست برو ، چپ برو بگو " وقت ندارم " !!
شور و شادی بعد از امتحان همیشه و همه جا یه حس و حال یه شکل به آدم میده
...

چه این امتحان ، امتحان فارسی کلاس اول ابتدایی باشه ، چه کنکور ارشد باشه و چه امتحان یه جزء از قرآن مجید باشه !
و قشنگیش دقیقا اونجاییه که مطمئن باشی گل کاشتی !
روی یک کاغذ سفید ، درست گوشه ی سمت راست در بالاترن نقطه ی دیوار آسانسور نوشته شده بود : این آسانسور مجهز به دوربین مدار بسته می باشد !!!

...
و ناگهان به تمام آسانسورهایی که با همسرم سوار شده بودم شک کردم
یه فیلــــم لهستـــانی بود به اســم " پـــدر " .. مامان و باباهه از هم طلاق گرفته بودن و یه دختر بچه ی ۸-۹ ساله داشتند .. اون موقع ها فیلم مورد علاقم بود و بعدها یه جورایی نیست و نابود شد و دیگه گیرش نیاوردم ...
یه جای فیلم باباهه که تازه انگار از مامانه طلاق گرفته با دخملش میرن خرید و دختره هر چی میبینه میندازه توی سبد خریدشون و حسابی هم از این کار کیف می کنه و همچینی ورجه وورجه کنان این کارو میکنه که آدمو به هوس میندازه یه خرید درست و حسابی بره ...
همون جاهاست که باباهه بر میگرده بهش می گه : تو هم مثل مادرت عـــــاشق خرید کردنی ..!!

Me 2 .. i LoVe ShoPinG
بهتـــرین عطــــر روی این کـــره ی خـــاکی
J'adore

بـــرای مـــن لااقـــل
خط آخر کتاب رو که خوندم اشک هام رو پاک کردم و به عقربه های ساعت نگاه کردم .. دقیقا ۴ ساعت بود که محو کتاب شده بودم و هیچی از گذر زمان نفهمیده بودم ..
خیلی وقت بود همچین احساسی رو تجربه نکرده بودم .. شوق تموم شدن یه کتاب در کنار غم تموم شدنش و اینکه دوباره کی میشه که یه همچین کتابی گیرت بیاد و تو رو ساعت ها ببره توی یه دنیای دیگه که حتی نشنوی تیک تاک یکنواخت ساعت رو ...
کتاب قشنگی بود ، شاید به نظر از این کتابای بازاری و به اصطلاح عوامانه باشه اما تو گول این حرفا رو نخور ... تا دیر نشده بجنب !
